Tuesday, April 13, 2010

جان بر کفان

به مناسبت سالروز درگذشت رضا فاضلی عزیز


***تقدیم به روان پاک جناب آقای رضا فاضلی نازنین***


ای تو فاضل، ای رضا بر آنچه حق بر مردم آزاده است

ای تو رستم، ای توکه، فرزند تو در خون خود بنشسته است

ای تو فاضل مرد، رضای جان به کف

ای تو آن ، سرو تنومند وطن

ای توی پاره جگر داده، کمانگير خدا

ای تو رستم، آنکه سهرابش بشد اکنون فدا

ای تو سيمرغ وطن، آزاده پروازها

ای تو بشکسته پر و بال، در ره عشق و صفا

ای تو آنکه، زندگی در راه ميثاق داده ای

ای ابر مرد وطن، ما شاهديم، آزاده ای

لحظه های شادی ميهن، نسيمش بر مشامان ميرسد

کاوه آهنگر تو، کودکت، او زنده است

بيا اکنون ، کلام اين حقير در گوش خود گير

من اندک، چنين دارم تدبير

جوان تو، نشسته در کنار ايزد خويش

نظاره ميکند، بر مسلک و کيش

جوانت، در فضای خاک ميهن ميخروشد


و اينگونه برای ميهنش، اکنون بکوشد

چو دشمن را جهنم جايگاه است


و مردان را، به درگاه اهورا پايگاه است

آنکه در راه وطن، جان داد و رفت

آنکه با خونش، وطن آزاده گشت

او نمرده، نام او در قلب ماست

و کنون، از سوی ما، پيش خداست


 عبدالرضا حيدری

Friday, April 9, 2010

سال همت و وفور نعمت


سید علی گدای خامنه ای در سخنرانی شروع سال جدید گفته است:



"امسال سال همت مضاعف و کار مضاعف است"



گماشته بزمجه اش هم گفته که:



"امسال سال وفور نعمت است"





سال همت و وفور نعمت





همت کنید ای مومنین، امسال سال همته



سال نجات بنده از این منجلاب حیرته





همت کنید ای قاضیان در دادگاه انقلاب



جاری کنید اعدام را، اعدام میخ قدرته





هرجا کسی یک انتقادی کرد یا چیزی نوشت



اعدام ایشان واجبه، تردید کردن غفلته





همت کنید ای پاسداران در تمام شهرها



کار شما امسال هم، ایجاد رعب و وحشته





همت کنید ای بازجویان توی زندان اوین



کار مضاعف لازمه، پونصد نفر تو نوبته





اصل ولایت را اگر شخصی بگوید باطله



باید که آویزان شود از تخم، این یک سنته





گفتم به آن بزمجه که، محمود جان کاری بکن



گفتا مگر طوری شده؟ من که خیالم راحته





گفتا نوشتم نامه ای انداختم در جمکران



توضیح دادم من در آن، "آقا" دچار زحمته





آمد جواب از جمکران، غصه نخور محمود جان



برخیز و با "آقا" بگو، این وحشتش بی علته





اوضاع کشور عالیه، نفت آمده بر سفره ها



امسال سال شادیه، "سال وفور نعمته"





گفتم که بزمجه تو هم دجال تر از بنده ای



این را بدان امسال هم سال فشار امته





بازاری خط امام از آنطرف خندید و گفت



"آقا" خودش هم واقفه، امسال سال غارته





در سایه "آقا" و حاج محمود و مامورینشان



ما می خوریم و می بریم و میفرستیم کلکته





زین حرفها یک رهگذر لبخند زد، آنگاه گفت



شاید که "آقا" چاره تان، بازم "شیاف وحدته"





حسین پویا

*با سپاس از پارس دیلی نیوز*

Saturday, April 3, 2010

سرود چهارشنبه سوری


بار دگر از دل خاکسترم
غرش غمهایم و چشم ِ تَرَم
آزر مزدایی پراکنده نور
قبله‌گه ماه و ستاره و هور
شنبه‌ی سوم ز پسین هفت روز
خیز ز جای و همه دیوان بسوز
آتش پرشور بگوید سخن
از جم و هوشنگ و شهان کهن
آنکه فریدون ز افسون خویش
بسته همی پیکر آن مارکیش
کاوه ی آهنگرِ فریادخواه
آتشی افروخت ز سینه چو آه
سوخت همی نامه ی بیدادگر
دوخت به چرمینه، رهایی گهر
بابکِ دین خرم ِخونین کفن
آزری ِسرخ به جامه و تن
باقر و ستار ز آزرگشسپ
بهر وطن، تافته با تیر و اسپ
بشنو تو اکنون سخنان امید
تا که ز آتش چه برآرد پدید
ای تو وفادار به آیین و کیش
آتشی افروز از آن سوزِ خویش
همچو سیاوش ز میانش گزر
برگسل از بندگی سیم و زر
مهر به میهن چو بود کیمیا
بهره‌ی ما فره و بخت ِ نیا
بار دگر غرش شیران گذشت
زوزه‌ی کفتار بمانده به دشت
آتش ِسوری چو برافراختیم
قبله‌ی زرتشت چو برساختیم
ابر ِسیه بگزرد از آسمان
بار دگر، نام وطن، جاودان

امید عطایی فرد

Thursday, March 25, 2010

زرتـشـت


به‌نام آن‌كه در شانش كتاب است
چــراغ راه ديـنــش آفتــاب اســت
مـــهيـــن دســتور دربــار خـدايـي
شــــــرف بخــش نـــژاد آريــــايـي
دوتا گــــرديده چـــرخ پيـر را پشت
پي پـــوزش بـه پيـش نام زرتشـت
بــه زيــر سـايـه نـامــش تــوانـــي
رسـيد از نــو بـه دور باســتانــــي
ز هــاتف بشــنود هر كس پيامش
چو عـارف جان كند قربـان نامــش
شـفق چون سر زند هر بامـدادش
پي تـــعظيم خـور، شــادم بيـادش
چومن‌ گر‌دوست‌داري‌كشور‌خويش
ستايــش بايــدت پيـغمبر خويــش
بــه ايمــــاني ره بيــگانــه جويــي
رها كن، تا بــه كي بــي آبـــرويي
به قرن بيـست گـــــر در بنــد آيي
همان به، ديـن بـــهدينان گـــرايي
به‌چشم عقل، آن‌دين‌را فروغ‌است
كه خود بنيـان كن ديـو دورغ است
چون دين كردارش و گـفتـار و پندار
نـكو شـد بـهـتر از يـك ديــن پــندار
در آتشـــكده دل بر تــــو بــاز است
درآ كاين خانه سـوز و گــداز اسـت
هر آن دل كـه نباشـد شعـلـه‌افروز
به حال ملك و ملت نيست دلـسوز
در اين آتــش اگـــر مامــن گزيــنـي
گلستـان چـون خليل، ايران ببيني
دراين‌كشورچو‌شد‌اين‌شعله‌خاموش
فتـــادي ديگ مــليت هـم از جوش
تو را اين آتش اسباب نجــات است
در اين آتش، نهان آب حيـات است
چنان يكسـر سراپاي مرا سـوخـت
كه بايد ســـوختن را از مـن آموخت
اگرچه ازمن به‌جز‌خاكستري‌نيست
براي گــرمي يك قرن كافي اسـت
چو انــدر خاك خــفتم زود يــا ديـــر
تواني‌‌‌‌‌‌‌‌جست از‌آن‌خاكستـر، اكسير
بـه دنيـا بس همــين يك افتـــخـارم
كــه يـــك ايــــرانـــــي والاتبـ‌‌ـــــارم
به خون دل نيم زين زيسـت، شادم
كه زردشتـــي بـــود خــون و نـژادم
در دل باز چــــون گـــوش تـــو و راه
بــــود مســـدود، بـايد قصـه كـوتــاه
كنونت نيـست چون گوش شـنفتن
مـرا هـــم گفتـــه‌هـا بـايـد نـهفــتن
بسي اســـرار در دل مانده مسـتور

عارف قزوینی

Sunday, March 21, 2010

آیت الشیطان

من از ایران آمدم من آیت الله دیده ام
رنگ ترسُ بوی مرگُ چوبۀ دار دیده ام
آیت اللهی که گوئی آیت الشیطان بُوَد
قلب سنگی مغز ننگین دست خونین از صفات او بُوَد
صورتان آن چون کریح گوئی بُوَند ضحاکیان
چشم ها سردُ سیاهُ مرگ آلودهُ دست اندرکاران
من از ایران آمدم روز قیامت دیده ام
ترسُ وحشت را برای مردمان نان دیده ام
گر ندیدی قطع دستان گر ندیدی سنگسار
رو به ایران دیدنیهائی کُنی با نیمه جان
از زنانُ دخترانُ کودکان تا نونهال
دست بسته سر سپرده زیر ظلم ظالمان
آن جوانانی که روزی آرشُ کورش بُدَند
بعد زندان شیشه ای، سنگیُ مُرفینی شدند
شستشوی مغزی از روز ازل بنا کُنند
در جوانی آلت دستُ بسوی جبهه ها روان کُنند
آنکه خواند دستش بگویند نا خدا شاید بُود
نا خدا شاید بُود پس بی خدا باید بُود
بی خدائی را چه حُکمی جز همان گردن زدن
نا خدائی را چه جُرمی جُز همان پارو زدن
هر دو دسته بچۀ ایران زمین
پس زنید گردن زنید باید زنید دارش زنید
این ستمکاران روحانی نمای دست بخون آلوده را
میکند آیات شیطان سیه دل را به یاد
مردها را دسته دسته میبرند بالای دار
دخترانُ کودکان را روی میزهای حراج
کُلیه از بدنش باید فروخت
آن پسر آن بچۀ بهرام گور
تا تواند بدهد چند صباحی
خرج امرارُ معاشُ نسخهُ دردُ دوائی
این سیه روزی چه باشد این دغل کاری چه راز
کُشتن مردم برای پولهای نفتُ گاز
دخترانش در دمی در آن دُبی کالا شُدند
کودکان بی سرپرست در کوچه ها رها شُدند
آن جوانان رشیدی که دهان بر بسته اند
نام کورش خوی کاوه زور رُستم را ز یادم بُرده اند
کورش سنگی برای کاوۀ بنگی حکایت میکند
رُستم دستان بپای منقلی از مرگ سُهرابش شکایت میکند
گر گذارند سنگُ بنگُ منقلُ وافور کنار
میکنند آخوندُ ملایان از ایران هجرتُ پا به فرار
ز سی سال سیاهیست از این نقل آخوندی
به سی روز سپیدیست اگر دستش بخوندی
مشتهای آهنین این وطن بالا شود
بعد آنکه دودُ دم از مغزها بیرون رود
چشم های تارُ دودی از میان خواهد رود
جنگهای تن به تن یک جنبشی خواهد شود
جنبشی در راه آزادی شود
مارُ ملا خود به تاریکی خزد

کیانی

بمناسبت فرا رسیدن نوروز 2569 ایرانی

Wednesday, March 17, 2010

چونکه رسد سه شنبه شب! آتشی افروخته شود! مام وطن شاد شود! خشم فروخورده ما یکسره فریاد شود!


همدلی ایران ما!

همدلی کرد و بلوچ! آذری و گیلان ما!

مازنی و ترکمن و فارس و عرب!

ارمنی و بهائی و کلیمی و زرتشتیا!!

چونکه رسد سه شنبه شب!

شب همه شب!

این آئین ملی ما!

آتشی افروخته شود! مام وطن شاد شود!

خشم فروخورده ما! یکسره فریاد شود!

شعله ها پرواز کنند! شور دهند! شوق دهند!

همدلی آغاز شود!

تن ندهند به هر جفا، داد سخن سر دهند، سینه دل باز کنند!

زردی بیداد ستم! گشنگی و دردا و غم! یاد عزیز رفتگان، یا که اسیر در زندان!

دهند همی به آتشی! سرخی وز آن را طلبند! سرشار از آن نیروی سرخ!

پای کوبند، دست زنند، دست دهند در دست هم! شاد شوند بار دگر!

یاد عزیز مردگان! خسته زبیداد زمان! یاد همه زندانیان! یکسره فریاد شوند!

خسته ز ظلم جانیان! یورشی آغاز کنند! تا که رسند بر بام تو!

زمزمه ائی باز کنند! های شوند! هوی شوند!

نعره و فریاد زنند! آهای! آهای!؟

کدام دینی ای نا خدا؟! گفته ستم کنی به ما؟!

بر حال ما؟ بر مال ما!؟ بر جان فرزندان ما؟!

گفته که مظلوم بکشی؟! چون آرش بیست ساله را؟

گفته که مادر بگیری؟! چون زاده بود ندای ما؟!

گفته که مادر بزنی؟! چون مادر سهراب ما؟!

کدام دینی گفته اینو که حق رو ناحق بکنی؟!

اول بدزدی رای ما!! بعد هم جفا کنی به ما!

یا که حقوق کارگرا! بدی به دشمنای ما؟!

کدام دینی ای ناخدا گفته ستم کنی به ما؟!

بر جان ما، بر مال ما، در حق فرزندان ما؟!

با ش منتظر تا ببینی همدلی ایران ما!

آخ! راستی آقا!؟ فقط یه چیز دیگه! ساعت پنج دقیقه به دوازده است!!


وبسایت پارس دیلی نیوز , وبلاگ مرجان تهران